|
آزادی بیان که داریم میماند آزادی پس از بیان!
|
ما که هفت سین نچیدیم عیدمان نمیآید اما بر آنها که چیدند مبارک.
ما که پول نداریم ما در جوب کوچه ی مش قمبر سکنی را گزیدیم ای عاج نشینان عید فرمانیه و محمودیه چگونه است؟
بیایید شادی هایتان را قسمت کنید...بیایید برای من پول جمع کنید از این مملکت در بروم شاید آنجا یه گهی شدم.
بیایید به من نگویید خود شیفته...دهان مرا باز نکنید من بی چاک و دهنم من سلیطه ام !من بیافتم رودور میشم مث خاله خاک اندازای شهر نو ها!!من پتیاره بشم...تهران نمیتونه جلومو بگیره ها!!!منو لکاته نکنین بیایید شادیهایتان را با من قسمت کتید!
جدی میگویم اگر یکی تان یک شوهر فقیر اما با استعداد و صکصی و روشن فکر و با نمک میخواهد بیاید جلو شب ها قبل صکص مسخره بازی در میاوریم و بالشت بازی میکنیم...اما اگر میخواهید بالشت بازی را ببینید...تضمین کنید که روزی به فرانسه خواهیم رفت..موزه ی مادام توسو را خواهیم دید.روزی به یوگوسلاوی خواهیم رفت جزایر لختی ها را لخت و عور گشت خواهیم زد.مثل من به آفریقا و بغل کردن گرسنگان هم فکر کنید...باید بخواهید بترکانید!الکی که من بالشت بازی نمیکنم!
چقد گلواژه گفتم.
جدا از شوخی اینجا جای ماندن نیست حالا باهاتون حرف دارم....تا آخرش قرائت کنید.
*ای بهرخ جون ای صابکار!تو مرا شاد کردی...خدا شادت کند.آآمین.
*آقایان خانم ها عرق ملی تان را داخل شلوارها یا احیانا دومن هایتان نهان کنید.عرق ملی دیگر چیست.باز رفتید پشت کورش قایم شدید؟وحشی ها؟؟بله دارم راجع به سیصد صحبت مبکنم.من همانم که نه غیرت دارم نه به ایرانی بودنم میبالم بیایید مرا خفه کنید اگر دستتان رسید.
چطور پرچم آمریکا تن خر و سگ میکنید؟چطور عروسک بوش در تلویزیون بندری برقصد؟چطور پرچم های آمریکا در خیابان آتش بگیرد ؟هر روز در مدارس بچه ها را مرده باد گفتن یاد دهیم؟چطور حتی این اندیشه ی تهی پوچ و مزخرف را پرورش دهیم که میتوان آمریکا قدرت اقتصادی اول دنیا را ندید؟
اما بعد آنها که فیلم میسازند...این کارهارا میکنید...
خب ما آن کار ها را بلد هستیم....آنها هم این کار ها را...
چیزی هم که عوض دارد گله ندارد.
شما هم بروید فیلم بسازید.
به ده نمکی بگویید.او بلد است.أب هم که گل آلود است!
*حالا کمی راجع به کافه رو بنویسم:
فکرهای هنری.
آدم هایی یک بعدی.
موسیقی خوب.
قیمت ارزان.
محیط خصوصی.ادعاهای ...پاره کن!
*سال سال خوک است.آن زمان که بچه بودم و تلویزیون هنوز به اسامی حیوانات برای سال ها اعتقاد داشت تیزری پخش کردند که خوب یاد دارم ...اتفاقا عید آن سال اصفهان بودیم.در لابی هتل...
سگی انیمیشنی داشت واق واق میکرد...که یکهو دماغش را قیچی(یا همچین چیزی!)کردند و تبدیل شد به خوک.بی درد بی خونریزی.الان فکر میکنم که عجب تیزر تارانتینو واری بوده است!
*آرزوهای من برای دوستان نزدیکم در سال جدید:
olice:دوست دارم در درس ریاضی موفق شود و سر انجام بفهمد که من همه چی تمامم!
آقای ((ح)):یک دوست دختر اهل دوف دوف صکصی تر از من پیدا کند!
خانوم((گ)):الان ایتالیاست و احتمالا در جی کلوب!(جای جیم گاف بزارید...نمیخواهم فیلتر شوم آخر!)امیدوارم همانجا مخ یک پسر جی!و کچل و سیاه را بزند و برای من هم یک دختر لجبین!(جای جیم ز بزارید!هار هار هار!)که اتفاقا او هم کچل و سیاه است بیاورد!
*من یک ۴ روز میروم زنجان و بعد که آمدم باز شاید بروم اصفهان و تازه باز هم دریمر میشوم...کرک و پرها در آمده است!من همه تان را دوست دارم و یک روز خواهد آمد که شما میفهمید راست میگویم...سال ۸۶ سال کورش کبیر نیست....چون او خیلی وقت است مرده است...سال ۸۶ سال ماست...هر چند سال خوک باشد....سال ماست!
آیت الله کربوفی مشغول نوشتن کتابی هستند.
نام کتاب از این قرار است:بوف کر.
*عشق به شکل پرواز پرنده است.
پرنده ای که بال ندارد.
عشق خواب یه آهوی رمنده است.
آهویی که قرص خواب میخورد.
*محمود به رشت میرود.
((اتفاقا زنان گیلانی با حفظ عفت در توسعه و پیشرفت کشاورزی نقش به سزایی داشته اند.))
محمود به قزوین میرود.
((اتفاقا بچه بازان قزوینی با حفظ عفت و پاکدامنی در زمینه ی رکوع و سجود و رشد آن سهم به سزایی داشته اند.))
محمود به اصفهان میرود.
((-کی خسته اس!؟!؟
-معده ی موز نخورده خسته اس!!
-اتفاقا مقتصدان اصفهانی در رشد آمار نخورده شدن موز و نرسیدن موز به معده نقش عمده و چشمگیر داشته اند!))
محمود به تبریز میرود.
((اتفاقا تبریزی ها در رشد آمار خنده و ساخت لطایف تاثیر به سزایی داشته اند.))
محمود به اهواز میرود.
((اتفاقا اعراب ایرانی!!در رشد و نمو!!!خیلی دستاندرکار بوده اند!))
محمود به بلوچستان میرود.
((تمام رشد قاچاق ما مرهون زحمات عزیزان بلوچ است.))
محمود در شیراز.
((بی خود نیست که به اینجا میگویند اروپای پنهان!!))
محمود در اربیل.
((یه روز یه ترکه نشسته لب تخت....دوست صیغه ایش هم نشسته اونور تخت...بعد ترکه به دوست صیغه ایش میگه:اگدس؟تو هم به همون که من فکر میکنم فکر میکنی؟دوست صیغه ایش میگه:اوهوم...وای ...آره!!بعد ترکه میگرخه و میگه:ای وای یعنی تو هم میخوای منو بک(...)؟!؟!هار هار هار))
محمود در تهران.
((ما دانشجوی ستاره دار نداریم!ماست ۵ تا تک تومن گران شد که دولت برخورد قاطع و برخورد قاطر کرد.انرژی هسته ای حق مسلم ماست!کی خسته است؟دنده عقب میکنیم!میزون فرمون میکنیم!لنت کوبی صفحه کلاج میکنیم!من هاله دارم...هارهارهار!هاله ی تقدس!!
من یک معلم بسیجی هستم...اینه!من میخواهم به سازمان ملل بروم...خیلی حال میدهد...هاله بیاد دور سرم..به به!
من دانشجو را دوست دارم...خودم استادم در علم و صنعت!من مصدق هسته ایم!
گریه بدم خنده شدم...(دولت)عشق آمد و من دولت (پاینده)شدم!))
خب این یعنی اینکه ۱۰۰۰ میلیارد دلار یا بیشتر باید از جایی تامین شود.
و اگر فکر میکنید این انرژی هسته ای باعث میشود پرتقال تامسون بشود کیلویی ۴۰۰ تومان یا خانه برای جوانان برومند شملکت مهید پرور یک آرزو نباشد...اشتباه را میکنید...
هزینه اش را همه مان میدهیم....واقعا میدهیم.
بی کرک و پر از این قضیه خوشحال است چون در آینده همه ی مردم مانند او بی کرک و پر شده او همجنس پیدا خواهد کرد.البته بی کرک و پر همجنس باز نیست!
*محمود آقا(پدر ملت ایران)گفته ما در قضیه ی هسته ای ترمز بریده ایم...و دنده عقب را کنده ایم!!!و دور انداخته ایم!!!
بی کرک و پر هی به ماشینهایی که سوار شده فکر میکند تا دنده عقبشان یادش بیاید و ببیند آیا کندنی بودند یا خیر....که نبودند...
شاید دنده ی محمود آقا کندنی است.
من امیدوارم دنده را بکند تا مادر ملت در امان باشد....واقعا...این مرد نازنین.
*آمریکا ...ایران...سوریه بر سر میز مذاکره
آمریکا-ول...وی وانت تو فاک یور اس گاد دمن مادر فاکرز استوپید بیچز!
سوریه-نحن نحبتما!!نحن المایه خال!(یک نوع پاچه خار!)ذلک الدیک!ای ووووی!
ایران-زان یار دلنوازم شکری است با شکایت
انرژی هسته ای حقی است با سلامت...
از من نباش غافل من یار پند دانم...
من دوستی هنرمند...کی خسته است ؟دشمن!
این حقی است مسلم...ای داد و بی داد از این زمونه!
*دریمر آمده به بی کرک و پر میگوید:
موی گندم مال من هر چی که دارم مال تو....
یه وجب پشم مال من هر چی میکارم مال تو.
اما بی کرک و پر زرنگ تر از این حرفها بود.او دریمر را مسخره کرد و گفت برود پی کارش...دیگر دور دور او نیست و در ضمن به او گفت اگر کرک و پر داشت تا به او بدهد اسمش با کرک و پر بود.
*در رابطه با راستای اینکه من نمیتوانم کوتاه بنویسم...این خط رو هم نوشتم تا کوتاهی نکرده باشم خدای نکرده!
*فیلتر چی بیا اینو بگیر!!!هارهارهار!
*خلاصه که اوضاع کشمشی است...من دارد دیوانه میشود و خود خود درگیری دارد نیمه های وجودم را میگویم که همه اش هم قاطی شان میکنم که کدام...کدامین خصوصیات را داشت.
*-هی جف...
-چیه جو؟
-بوش میخواد به یه کشور دیگه حمله کنه.
-کجا هس؟
-نمیدونم طرفای فلسطینه...
-نکنه اسراییلو میگی؟
-نه نه اسمش مث عراق بود...
-یعنی باید اعزام شیم؟؟
-باید اعزام شیم...
-اوه...دیگه حوصله ی وبا و صحرا و ریش و پشم رو ندارم اگه که اونجا قراره مث عراق باشه...
-دقیق نمیدونم...شایدم نباشه...شاید بهتر باشه.
و بعد از زمانی طولانی از خود پرسیدم:ساعت چند است؟
من گفت:نمیدانم آن را نبسته ام.
من پرسیدم:چرا؟
من:چون تو آن را بستی!
من فکر کردم ......یک ثانیه بود...یا یک سال ... خورشید وقتی چشمانم را بستم بنفش شدو بعد سبز شد...به خود گفتم:پس تو از من بپرس ساعت چند است.
من گفت:نمیخواهم.
من هم دیگر با خود حرف نزدم...خود یا من خیلی بیشعور است.
مثل آن سرخپوست در مرد مرده میماند با نفهمی کاری میکند که آدم خیال میکند گهی است....اما گه بو دارد...
یا لا اقل من گه بی بو ندیدم.